به رفتن .......
رفتیم تا زیر سایه ها درخت ها را
بری
دن
د و عشق آنقدر پیر شده بود
که نتوانست ما را تا آن سوی خیابان ببرد
تو را خواستم چون آهوی کوچکی که برای ایستادن تقلا می کند !
تو را خواستم چون مورچه ای که دانه ای بزرگ را به دیوار می کشد !
تو را خواستم آن گونه آنگونه آنگونه هائی که در تصورمان نیست
خواستمت
خسته ام مثل همین کشتی که در چند قدمی ساحل به گل نشست و
قرن هاست که فقط ساحل را تماشا می کند
اما نمی رسد
شاید آنسوی مرگ باغچه ای باشد که با لبخندهای ما جنگل شود
شاید کودکی میان دستانمان را بگیرد و من و تو را به تکه ای از بهشت ..........
این شاید ها حتی در خونی ترین قسمت قلبم مرده اند انگار !
و مـــــــــــــــــــــرد که با آخرین گلوله اش دنیا را از تنش خالی کرد !!!
(میدونی قفس : یوقتائی عاشق دنج ترین گوشتم ؛همون گوشه که کســـــی نیست
حتی خدا ........)
انگشتانم آنقدر ضعیفند که پرنده ها روی تفنگم آواز می خوانند
و این تصویر زیباترین شیطان جهان است !!!
تو را خواستم
تو را خواستم آنگونه که
شیطان خدا را خواست ! تو را خواستم . ... .